تبليغاتX
پرواز را به خاطر بسپار**پرنده مردنیست**


پرواز را به خاطر بسپار**پرنده مردنیست**

#این تن فانيه من خسته از اين همه احساس به جا مونده شده #

دستانم تشنه ي دستان توست..

شانه هايت تکيه گاه خستگي هايم...

با تو مي مانم بي آنکه دغدغه هاي فردا را داشته باشم..

زيرا مي دانم فردا بيش از امروز دوستت خواهم داشت..


     


نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 2:7 توسط ploton پرنسس مهربونه مرگ| |

داشتم به خانوادم فکر می کردم.... که ما یه خانواده ی دردمندیم..... همدرد نیستیم.. فقط دردمندیم... اگه همدرد بودیم می تونستیم همدیگه رو تسکین بدیم... اما حیف......

دیروز یه دعوای خانوادگی داشتیم..... عادی بود.. دیگه عادی شده....

الان کسل و گنگم.... این روزا درو رو برم خیلی شلوغ شده ...

دوس دارم به همه بگم که از اطرافم دور شن.. اما نمی دونم چطوری... .حال هیچ کاری ندارم...

دیگه حوصله عشق و هم ندارم..... اصلا نمی دونم چی کار کنم...

چه جوری  بگم... من از این دنیا دیگه هیچ چی نمی خوام.. نه تعریف و تمجید و نه عشق ..  و کسایی که ادعاش و دارن....

من می دونم.... ارامش ندارم.... و اینا هم واسم ارامش نمیارن.....  حتی حال حرف زدن و هم ندارم...

دلم نمی خواد جایی رو ببینم.... دلم می خواد  یه میله دو سر آهنی ... و محکم بزنم توی چشمای عسلیم.. تا کور شم....  یا اینکه همه جا طوفان شه.. اونقدر که دیگه هیچ چی رو نشه دید...

کاش که فقط یه اتاق تاریک واسه خودم داشتم... بدون دغدغه .. بدون فکرای بی خود.... تا خودم بودم و خودم.....  تا می تونستم به سکوت و خودم گوش کنم.... اونوقت ارامش پیدا می کردم.......

من با اینکه پناهی ندارم....  .. دیگه کسی رو هم نمی خوام......... از بقیه خسته ام... حتی از خودم هم خسته ام... از دنیا خسته ام...... فقط می خوام خودم باشم و خودم  بدون هیچ صدایی در سکون......




من اگرديوانه ام

با زندگي بيگانه ام

مستم اگر يا گيج و سرگردان و مدهوشم

اگر بي صاحب و بي چيز و ناراحت

خراب اندر خراب و خانه بر دوشم

اگر فرياد منطق هيچ تأثيري ندارد

در دل تاريک و گنگ و لال و صاحب مرده ي گوشم

به جان مادرم : مردم

شما اي مردم عادي

که من احساس انساني خودرا

بر سرشک ساده ي رنج فلکت بارتان

بي شبهه مديونم

ميان موج وحشتناکي از بيداد اين دنيا

در اعماق دل آغشته با خونم

هزار درد دارم

درد دارم


girl_smoking.jpg Girl smoking image by mollypluci3nnik



 

 

نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 12:26 توسط ploton پرنسس مهربونه مرگ| |

  

 

خنجر   برام بياريد ....

                               من از تبار دردم

عُمـــريه  بي طلوعم ...

                              مثل غروبي سردم


آيينه دار ِ غــربت... 

                                   با آدما غريبه

هواي چشماي من .....

                           درحسرت يه سيـبـه


 


تاريکه  سرنوشتم ... فانوس ِ  من  شکسته


عمريه  بغضي سنگين ، راه گلـــومو  بســته

 

از شب به شب رسيدم


             از کوچه ها به بن بست


                           آي آدماي سرخوش


                                  جايي براي من هست؟


شب گرد قصه ی عشق.............. تنها و بی پناهم....

اشکم رو گونه هاتون...................... من سردی یه آهم...

 

نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 20:42 توسط ploton پرنسس مهربونه مرگ| |

این نیز بگذرد...

 

......... امشب.......

خدا شاهد بود...

خدا شاهده.........

ادعا  ندارم... هر چی هست .. ظاهر و باطن...همینه...

همه .. می بینن.... همه می بینن .. اما ... فقط همین... تما شاچین...

و گاهی بدتر..............

کلی حرف توی دلمه..................

با سرو سیمین..حرف  زدم.. با اشکام.. با خنده های جنون آمیزم...

خدا شاهد بود... سرو سیمین شاهد بود...  خاکش کردم....

می خندیدم .. با هق هق می خندیدم... و اشکام دست خودم نبود..

تموم شد... بالاخره راضی شدم..دفنش کردم و برگشتم....

ازش خواستم... از سرو سیمین  خواستم...

که این لحظه رو شاهد باشه.... حتی اگه من یادم رفت .. اون یادش باشه...

...که روی خاکش دفنش کردم...

و منو ببینه ...صداقتم و ببینه .. زجرم و ببینه .. احساسم و بفهمه ...

سرو سیمین خیلی بزرگه.. خیلی می فهمه ...

حالم .. خوووبه.. خوبه خوب.....

می لرزیدم و روی خاکش اشکام جون می داد...

سرو سیمین راز های منو می دونه...

تاریک و زیباست... من و پناه میده...

چه روزایی .. چه شب هایی .... که مثل روح.. مثل یه بغض سنگین...

  نوایی غم انگیزی که همیشه با من بود... توی فضاش پخش شد.. 

و  درختای سرو همیشه می فهمند.......

 همیشه به این فکر می کنم.. که آیا کسی تا حالا به حس من رسیده..؟!

.. به این همه احساس که دفن کردم...؟!

این همه که خودمو کشتم...؟!

این همه که از مرده هم بدتر بودم...؟!

این همه که روح سرگردانم .. فریاد می کشید..

با ماورای این دنیا...حرف می زد... کسی فهمید؟! 

ماورای این دنیا......... همه منو می شناسن....

(( پ.ن:سرو سیمین  مکانی است... در دانشکده منابع طبیعی دانشگاه تهران..

یه جنگله از درختای سرو...))

خدایا شکرت... به خاطر رهایی .. شکرت...

به خاطر اینکه تو خواستی .. و تو مهربانی و همیشه صلاح ما رو می دونی..

و شاید من از درک اون عاجزم....

جز تو .. کسی پناهم نیست.... کسی رازهام و نمی دونه.. کسی منو نمی فهمه...

خدایا تو بزرگی .. تو تمام آنچه که من می تونم .. ازش بخوام یاری ام کنه...

.. خدایا.... من .. خیلی سرگردون و بی هدفم....

خدایا.. من .. فقط خودم و از لحاظ فیزیکی نکشتم .. ...

بهم نیرو بده .. تا جوون بگیرم...

احساس می کنم... دیگه حواست بهم نیست.. حقمه .. ولی .. به دادم برس..

تو نباشی... کارم تمومه .......

منو برسون به خودت.................... خستم 

نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 0:0 توسط ploton پرنسس مهربونه مرگ| |

من حزین ترین دختر پاییزم....

تنها... بر روی سنگی سرد نشسته ام...

روح سرگردانم فریاد بر آورده..  ماورا ی این جهان مرا می خوانند...

 

 

 دلم گرفته 


 دلم عجیب گرفته است

 
 و هیچ چیز

 نه این دقایق خوشبو .....

که روی شاخه نارنج می شود خاموش


 نه این صداقت حرفی.....

 که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست


نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف


نمی رهاند .....

 
فکر میکنم 


 که این ترنم موزون حزن تا به ابد

 
شنیده خواهد شد....

 

نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 18:6 توسط ploton پرنسس مهربونه مرگ| |


Design By : Night Skin