تبليغاتX
پرواز را به خاطر بسپار**پرنده مردنیست**


پرواز را به خاطر بسپار**پرنده مردنیست**

#این تن فانيه من خسته از اين همه احساس به جا مونده شده #

صدای سنگین سکوت..

در ذهن خسته ام میشکند،

از خویش دور افتاده ام لیک،،،


چراغی در دور دست وجودم سوسو میزند،

کسی فریاد میزند،با صدای بی صدا،

آری،این صدای سکوت است که میشنوی



یادم نبود......... داغ بودم............. و نگران و صادق........

یادم رفته بود که اینجا زمین است

و من یک انسان خاکی ام  و همه چی قبلا تعریف شده ..

و منطق انسان باید هشیار باشد... و قوانین پا برجا..........

نباید همه چیز و به زبون آورد...

منم الان باید سکوت کنم...

من؟؟؟... به من که میرسم...... ابهام تمام ذهنم رو پر می کنه..

من؟؟؟؟.................... خیلی گیجم... دیوارها روی سرم آوار شده...

یکم خسته و دپرسم .... یعنی درواقع خیلی هم حالم خوبه!!! تقریبا عادیه..

نمی دونم واسه فردا یا همین لحظه ی بعد .. چی کار می خوام کنم...

خیلی بی هدف و بی انگیزه و سرگردونم...

انگار هیچ فرقی هم نمی کنه!!!!

نه واسه خودت و نه دیگران...

توی جمع اما تنهایم.. با خودم درگیرم...

مطمئنم منم ناجی دارم.. و یه آفتاب طلایی دارم که روزی طلوع می کنه..

فقط خدا کنه دیر نشه.. و به شب هام جون ندم...




نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 1:58 توسط ploton پرنسس مهربونه مرگ| |


اینو به مخاطب عزیزی.. می گم... که نمی شناسمش...

و واسم پیام گذاشته بود که وبلاگمو حذف کنم...

ممنونم که نگران حالم بودین....

من فریاد میزنم.. که شب ها می ترسم...........

پنهان نمی کنم... اگرچه ضعیفم..

اما تا ذهنم می درخشد و جونی در جسم خسته ام هست..

افکارمو رها نمی کنم...

تاریکی زیباست.. تنهایی پر از غمه.. اما زیباست...

و شب.... تمام  آرزو هام.. سکوتم.. گریه هام.. رو  درونش پنهان کردم..

ستاره های شب .. دنیامو ساختن..

پلوتن رو توی شب می دیدم.. و من با این نیرو پرنسس شدم...

نمی دونم تونستم بهتون بگم منظورمو یا نه....

سخته که دنیامو واسه کسی .. تعریف کنم...

البته من الان .. زیاد هم دپرس نیستم.. و یه جورایی به تعادل رسیدم...

فقط گاهی عصبی میشم.. و یا فریادهای سالها سکوت درونم می پیچه..

.

.

محض تنوع هم شده... می خوام متن یه موزیک بزارم از گروه سندی..

 که حرف دل آقایون است...

واسه دنس!!! هم موزیک خوبیه..





پری بگو دیشب باز کی بود تو پنجدری


قرار می ذاشتی که فردا باهاش بری...


هر ازگلی می بینی میخوای باش بپری

پری پری الهی وربپری


واسه کرایه خونه واسه یه کدری


واسه یه عکس کارتی یا انگشتری


سر چهار راه می ایستی قر میدی دل میبری

پری پری الهی وربپری


نه با تاکسی می ری نه با اتوبوس شهرداری


می مونی منتظر هر بی ام و بی کاری


موهاتو مش می کنی می دی جلو روسری

پری پری الهی وربپری




تو بازار صفویه هر روز ول می پری


سر و سینه میدی جلو هر مشتری


تو تو تو نه به فکر شوهری

پری پری الهی وربپری

پریییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی....


آهای قرتی قرتی قرتی قرتی آی پری

آهای قرتی قرتی قرتی قرتی وربپری


هر کی میاد بهت میگه س س سلام پری


فورا بهش میگی واسم چ چ چی میخری


تمام روزو همش به فکر عشق گذری

پری پری الهی وربپری


از بقال سر کوچه مفتی می بری


یا از قصاب قستی میخری


میگن برو کار بکن میگی ول معطلی

پری پری الهی وربپری



سیگار ماربرو میزاری تو جیب بغلی


تو ماشین که میشینی میگی آقا آتیش داری...


جای کوچه آباد میگی تو جردن خونه داری

پری پری الهی وربپری


یه کلید قلابی نشون میدی به هر خری


میگی بهش که تو بنز آبی داری


آی پری میدونی خیلی خاطرخواه داری

پری پری الهی وربپری

پریییییییییییییییییییییییییییییییییییییی


آهای قرتی قرتی قرتی قرتی آی پری

آهای قرتی قرتی قرتی قرتی وربپری


نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 14:36 توسط ploton پرنسس مهربونه مرگ| |

دارم یخ می زنم.......... نزار بمیرم...



خسته ام از این کویر...

این کویر کور و پیر...این هبوط بی دلیل....

این سقوط ناگذیر....آسمان بی هدف...

بادهای بی طرف ....ابر های سر به راه....

بید های سر به زیر....ای نظاره شگفت........

ای نگاه ناگهان! ای هماره در نظر... ای هنوز بی نظیر!

آیه آیه ات صریح.. سوره سوره ات فصیح مثل خطی از هبوط.. مثل سطری از کویر

مثل شعر ناگهان..مثل گریه بی امان.. مثل لحظه های وحی.. اجتناب ناپذیر

ای مسافر غریب،در دیار خویشتن با تو آشنا شدم،با تو در همین مسیر!

از کویر سوت و کور تا مرا صدا زدی دیدمت ولی چه دور... دیدمت ولی چه دیر..


این تویی در آن طرف...پشت میله ها رها ...

این منم در این طرف...  پشت میله ها اسیر...

دست خسته مرا... مثل کودکی بگیر

با خودت مرا ببر... خسته ام از این کویر

نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 20:56 توسط ploton پرنسس مهربونه مرگ| |






چقدر این روزا عصبی ام..احساس ضعف می کنم نمی تونم خودمو کنترل کنم

حالم بد میشه... تموم وجودم می لرزه و نمی تونم روی پاهام بایستم.......

.می خوام که فقط عصبی نشم...چون به جنون منو می رسونه...

گاهی می گم.. شاید بهتر باشه قرص آرام بخش بخورم..

اما می دونم که اعتیاد میاره..

من تا حالا خودم و از خیلی چیزا حفظ کردم..

نمی خوام کم بیارم..

نمی خوام داغون شم..

باید قوی باشم..

باید به آیندم فکر کنم... به خودم.. به روز هایی که گذشت..

دیگه چاقو توی دستم نمی گیرم.. دیگه روی بلندی نمی ایستم..

دیگه چیزی رو نمی شکنم...

دیگه نمی لرزم..

باید شجاع باشم...

کاش زودتر همه ی اینا تموم شه..

کاش تموم شه..........

کاش اینقدر سرگردون نبودم...


نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388ساعت 3:12 توسط ploton پرنسس مهربونه مرگ| |

حرف های پریشان .. دل صاحب مرده ای.. چون من!! پرنسس پلوتن..


حالی نمونده.. حسی ندارم..

خشک .. سیاه .. کج......... این است نتیجه ام...

گرفته ام ... سردم.. خاموشم..

تهی از هر چه انگیزه... و دیگر زندگی نمی کنم..

سالهاست به خواب رفته ام...

کاش می شد مثل قبل .. در تاریکی با خودم حرف بزنم..

و از نوری که از کناره ی در به اتاقم می آمد خود را تماشا کنم..

و احساسی باشد .. حتی برای زجه زدن....


گاه گاه بی قرار می شوم.. برای زندگی کردن....

اما اکنون نشسته ام در تاریکی سیال اتاقم..

و چشم دوخته ام به نقطه ای سپید ...

که احساس می کردم...  به من نظاره می کند....

اما دریغ .. دریغ که آن هم .. توهمی بیش نیود...


گویی پلوتن نمی آید... من همیشه منتظرش بودم..

اما شاید حتی وجود نداشت.. ناجی من از ازل مرده بود....

نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 2:9 توسط ploton پرنسس مهربونه مرگ| |


Design By : Night Skin